روز عاشورا در حالی که مردم کشور ما از کوچک و بزرگ، مرد و زن در آتش عشق حسینی می سوختند و ناله های عاشقانه سر می دادند و در هر کوی و برزن به سوگ نشسته بودند و با نظم و خلوص نیت مشغول عزاداری و نوحه سرائی بودند.
گروهی از مغرضان به بعضی از خیابانهای تهران ریختند و قداست مراسم حسینی را که عامل وحدت صفوف همه ملت است شکستند، نخست به شعارهای سیاسی ساختار شکن پرداختند و سپس اقدام به تخریب اموال مردم و آتش زدن آنها نمودند.
ما بارها گفته ایم غیر از جناح های سیاسی وفادار به نظام جمهوری اسلامی و قانون اساسی گروهی خرابکار و مزدور بیگانه در میان صفوف مردم رخنه کرده اند که هدف آنها فقط ویران کردن کشور و تجزیه آن و سپردن به دست بیگانگان است که قطعاً با هوشیاری وفاداران به اسلام و نظام هرگز به اهداف شوم خود نخواهند رسید.
اطلاعات موثق و دقیقی به ما رسیده که آنها، جدایی حکومت را از اسلام تبلیغ می کنند و حتی بعضاً نسبت به مقام شامخ سالار شهیدان و عزادارانش اهانت کرده اند.
انتظار ما این است که
اولاً: تمام جناح های سیاسی معتقد به نظام اسلامی این ساختار شکنی و هتک احترام را تقبیح و محکوم کنند.
و
ثانیاً: بیش از این بر طبل اختلاف نکوبند، زیرا: دشمن در کمین نشسته و سلاح خود را تیز کرده و پیوسته تهدید می کند و هر درگیری رخ دهد فریاد شادی سر می دهند، آیا عقل اجازه می دهد دشمن را شاد کنیم؟
من معتقدم اختلافات کنونی راه حل مسالمت آمیز و عاقلانه دارد که باعث عظمت و قدرت بیشتر کشور ماست. چرا به آن نمی اندیشند؟
از دولتمردان نیز انتظار داریم در برنامه های خود بیشتر دقت کنند و بهانه به دست مخالفان نظام در داخل و خارج ندهند. خداوند همه را به راه راست هدایت فرماید.
قم – ناصر مکارم شیرازی
1388/10/8
فکر می کنم هر کس خودش رو شیعه می دونه و فکر می کنه سر سفره امام حسین بزرگ شده این حرکت غیر اخلاقی رو محکوم کنه.........
اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَ لَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِکَ اَللّهُمَّ الْعَنِ الْعِصابَةَ الَّتى جاهَدَتِ الْحُسَیْنَ وَ شایَعَتْ وَ بایَعَتْ وَ تابَعَتْ عَلى قَتْلِهِ اَللّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَمیعاً
خدایا لعنت کن نخستین ستمگرى را که بزور گرفت حق محمد و آل محمد را و آخرین کسى که او را در این زور و ستم پیروى کرد خدایا لعنت کن بر گروهى که پیکار کردند با حسین علیه السلام و همراهى کردند و پیمان بستند و از هم پیروى کردند براى کشتن آن حضرت خدایا لعنت کن همه آنها را
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ
وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ
وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ
وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ
خدایا مخصوص تو است ستایش
سپاسگزاران تو بر مصیبت زدگى آنها…
ستایش خداى را بر بزرگى مصیبتم خدایا……….
روزیم گردان شفاعت حسین علیه السلام را در روز ورود (به صحراى قیامت )
و ثابت بدار گام راستیم را در نزد خودت با حسین علیه السلام
و یاران حسین آنانکه بى دریغ جان خود را در راه حسین علیه السلام دادند...
به خاطر تقارن 5 دی ماه با روز تاسوعای حسینی پست مخصوص این روز رو بعد سوم امام می زارم...
دوستای خوبم لطف کنید امشب و فردا رو به حرمت آقام قمر بنی هاشم بهم تبریک نگید.......
از همه ممنونم
اما این روزا روز تبریک نیست..
هر وقت پستش و گذاشتم هرکی دلش خواست برام بنویسه....![]()
- امشب را فرصت خواسته اند!
- حتما برای عبادت!
- آری… من که می گویم ترسیده اند. می خواهند در تاریکی فرار کنند. نگهبان ها را زیاد کنم؟
- احمق. کسی که خون علی در رگهایش است نمی ترسد. این را فراموش نکن.
عمر سعد این جمله را گفت و از پشت میز کامپیوترش بلند شد و رفت سمت یخچال.
- پیروزی با ماست، چه امروز چه فردا.
یک لیوان نوشابه ریخت و برگشت.
- مثل هر سال اجازه می دهیم ... بگو عبادت کنند.
عمرسعد بیرون رفتن سرباز را نگاه کرد. سرباز که از در خیمه خارج شد، عمرسعد رفت و روی کاناپه ی روبروی تلویزیون نشست. کانال ها را بالا و پایین کرد. چیزی پیدا نکرد. پرده خیمه کنار رفت:
- سلام امیر.
- سلام بر امیر ری.
- هزار و سیصد و هفتاد سال پیش قرار بود امیر ری شویم. امروز به غلامی ری هم راضی هستیم.
- بی خیال. بیا بنشین. برای این حرف ها دیر شده است . با تو کار دیگری دارم.
شمر رفت و روی کاناپه نشست. عمرسعد در یخچال را باز کرد و شیشه نوشابه را بیرون آورد و به شمر نشان داد:
- فانتا یا پپسی؟
-هیچ کدام ... کوکاکولا!
عمر سعد با خنده گفت: این که صهیونیستی است!
- نه که آن دو تا فلسطینی هستند.
هر دو خندیدند.
عمر سعد در یخچال را بست. یک لیوان کوکاکولا ریخت و داد دست شمر. رفت سمت میز کامپیوتر و در حالی که کیف سی دی را باز می کرد، به شمر گفت: حال مداحی گوش کردن داری؟
شمر یه قلوپ از نوشابه را خورد و گفت: تو بذار، حالش میاد!
عمرسعد سی دی را درون درایو گذاشت و اسپیکر را روشن کرد. چند لحظه بعد صدای گنگ حسین حسینِ کسی از اسپیکر پخش شد. شمر بقیه نوشابه را سر کشید و پرسید: این دیگر کیست؟
- تازه وارد است. امسال عَلَمَش کردیم. به بچه ها گفتم روش کار کنند.
- به جایی که وصل نیست؟
- نه. نه استادی نه چیزی. خودش احساس کرده به درد مداحی می خورد.
عمرسعد نیشخند زد و ادامه داد: اتفاقا ما هم همین احساس را داریم.
- بگو روی عکسش هم کار کنند. با چفیه و کلاه قشنگ می شود.
شمر کمی فکر کرد و بعد پرسید: راستی، با رهبرشان چگونه است؟
- کسی که من انتخابش کنم چگونه خواهد بود؟ تا وقتی حرفی بر خلاف میل او نزند مطیعش است اما بعد… (عمرسعد دستش را زیر گردنش برد و مثلا گردنش را برید) پِخ پِخ.
شمر بلند شد و یک لیوان دیگر نوشابه ریخت و برگشت. سر راه اسپیکر را خاموش کرد. روزنامه را از لای شال کمرش در آورد و گذاشت جلوی عمرسعد:
- ببین چه می کنند رفقای ما.
عمرسعد روزنامه را برداشت و شروع کرد به خواندن: < گرانی کمر مردم را شکسته است، با این اوضاع در صورت حمله آمریکا مردم همدیگر را می خورند. البته اگر گازی باشد تا بتوانند گوشتِ هم را بپزند ...>
عمر سعد روزنامه را بوسید و انداخت بالا:
- حالا هی برود دعای فرج بخواند.
شمر حالت متفکرانه به خودش گرفت و گفت: من مانده ام بعضی ها که ما را ندیده این جور به ما ایمان آورده اند اگر سال شصت و یک در کربلا بودند چه می کردند؟
- حیف شد. ای کاش هزار و سیصد و هفتاد سال پیش می رسیدند کربلا.
عمر سعد خندید و گفت: احتمالا اگر آن ها بودند ما باید می رفتیم تو سپاه حسین.
- آری، آن وقت تو می شدی شهید عمر ابن سعد!
عمرسعد چنان خندید که اشکش جاری شد و به سرفه افتاد. شمر در حالی که میزد پشت عمرسعد، پرسید: من را که برای این حرف ها صدا نکردی؟
- نه... راستش باز هم زنگ زده بود.
- چه کار داشت؟
- گریه می کرد بیچاره. می گفت کابوس می بیند. می بیند یکی می آید و او را از قبر می کشد بیرون. می بنددش به درخت خشک. درخت سبز می شود. بعد هم می پرسد مادر ما چه گناهی داشت که…
- بقیه اش را می دانم. همین؟
- ترسیده بود. می خواست بداند سپاه حسین چند نفر شده اند.
شمر با انگشت سبابه گوشش را تمیز کرد و به زیر کاناپه مالید.
- راستش … حدود سیصد نفر.
- حدودش را ول کن. دقیقش چقدر است؟
- خودت که می دانی، دقیقش ظهر عاشورا مشخص می شود.
- سیصد و سیزده نفر که نشده اند؟
- نه بابا! اینقدر ها هم نیستند.
عمر سعد نفس عمیقی کشید و دست و پایش را از دو طرف کش و قوس داد و گفت: پس امسال هم سال ماست.
- راستی، حر را شمرده ای؟
شمر زد روی پیشانیش و گفت: وای. باز هم یادم رفت.
- او را هم بشمار. فیلم هر سالش است لامصب. همیشه آخرش می رود آن طرف.
شمر انگار که چیزی یادش آمده باشد گفت: این به ضحاک ابن عبدا… در. او هم عصر عاشورا حسین را تنها می گذارد.
شمر توی کاناپه فرو رفت. دستش را پشت سرش قلاب کرد و آه کشید:
- ولی دیگر فکر کنم آخر های کار ما باشد. فقط چند نفر مانده…
عمر سعد چشمش را از تلویزیون گرفت و زل زد به شمر:
- به کسی نگو، ولی من هم همین طور فکر می کنم.
- اگر این چند نفر هم بیایند کارمان تمام است. بیچاره می شویم. کاری می کنند که راضی می شویم به مختار پناه ببریم. دمار از روزگارمان در می آورند.
- بی خیال، کو تا این ها بیایند. تا آن روز ما دمار از روزگارشان در می آوریم!
عمر سعد تلخ خندید. شمر سعی کرد تا ترسش را پشت لبخند بی رمقش پنهان کند.
شمر گفت: باید عقبش بیاندازیم.
عمر سعد سرش را به نشانه تایید تکان داد و موبایلش را از جیب عبای چرمش برداشت و شروع کرد به شماره گیری.
- موبایل جدید مبارک باشه.
- قربانت، گفتم موتورولا بخرم بهتره. از این جیب به آن جیب است دیگر!
عمر سعد گوشی را چسباند به گوشش و گفت: زود بیا اینجا.
شمر مشغول تماشای یکی از سریال های مناسبتی محرم بود و عمر سعد متفکرانه دور خیمه قدم می زد.
- سلام بر امیران لشکر.
- سلام بر مشکل گشای لشکر من.
شمر خودش را روی کاناپه جمع و جور کرد و با زدن کف دستش به کاناپه از حرمله خواست که کنارش بنشیند.
حرمله چشمی گفت و کنار شمر جاگیر شد. عمر سعد رو کرد به حرمله و پرسید: آماده ای یا نه؟
حرمله دستانش را روی سینه گذاشت و نیم خیز شد:
- برای اطاعت اوامر شما همیشه آماده ام.
- ای پدر سوخته.
حرمله به شمر نگاه کرد و چشمک زد:
- کدام پدرم را می گویید؟
شمر خندید. عمرسعد قهقهه زد.
- فردا تیر چند شعبه می اندازی صغیر کُش؟
- با اجازه حضرت امیر، من فردا تیر نمی اندازم!!
- عمرسعد خشکش زد. انگار آب سرد ریخته باشند رویش. برگشت و با چشم های بیرون زده از حدقه و پیشانی چروک افتاده خیره شد به حرمله:
- چه گفتی؟
حرمله بلند شد و رفت روبروی عمرسعد. دست او را گرفت و بوسید. چرخید و رفت به سمت کیف سامسونتش که دم در روی زمین گذاشته بود.
- از تیر بهترش را می اندازم. شما انگار کنید هزار شعبه. زهر آلود. هدیه شیطان.
تا عمر سعد پرسش گرانه به شمر نگاه کند و شمر شانه بالا بیاندازد، حرمله کیف را برداشته بود و داشت رمزش را تغییر می داد.
"666 خودروی زانتیا، جایزه ویژه قرعه کشی حساب های قرض الحسنه بانک...
حرمله به تلویزیون نگاه کرد. سرش را رو به آسمان گرفت: خدا این غضنفر ها را از ما نگیرد!
حرمله این را گفت و رمز کیفش را گذاشت روی 666 !
عمرسعد که حوصله اش سر رفته بود با کلافگی گفت: جانت بالا بیاید، بگو چه نقشه ای داری مارمولک حرامزاده؟
حرمله سی دی را از کیفش در آورد و با کامپیوتر اجرایش کرد. عمرسعد و شمر هم پشت مانیتور رفتند و زل زدند به آن. حرمله از پشت مانیتور آمد این طرف و شروع کرد به قدم زدن:
- کافیست هر کدام از این بچه شیعه ها یک بار از این فیلم ها ببیند. دیگر سر نماز هم صحنه هایش جلوی چشمش خواهد بود. آن وقت من هم به آن نمازش اقتدا می کنم. خدا به شیطان عمر بدهد برای این تیر زهرآلودش.
عمرسعد آمد و پیشانی حرمله را بوسید و با ناز خواند: تو عزیز دلمی. تو عزیز دلمی.
حرمله ادامه داد: گفتم تِرَک هایش را کوچک کنند تا در موبایلها هم بتوان ریخت و تماشا کرد.
شمر هنوز داشت تماشا میکرد.
حیا کن شمر. بس است دیگر، بلند شو. خجالت بکش مرد گنده.
عمرسعد این را گفت و با خنده رفت و در یخچال را باز کرد و از حرمله پرسید: فانتا، پپسی یا کوکاکولا؟
حرمله سرش را بالا آورد و باچشمانی سرخ گفت: هیچ کدام ... خون!!!
از روزی که پست یکی از دوستان رو در مورد محرم خوندم یاد این داستان افتادم...
البته نوشته خودم نیست...
چند سال پیش برام ایمیل شده بود با مضمون کربلا1386 سال بعد!
و الان 1370 سال گذشته.........
اگه با دقت بخونیمش خیلی تامل بر انگیزه...!
فال حافظ امشبم این بود
حافظ ای حافظ شیرازی
بر من نظری اندازی
من طالب یک رازم
تو کاشف هر فالی
قسم به شاخ نباتت
قسم به قرآنی که در سینه داری
این فال مرا بگشایی
|
چو دست بر سر زلفش زنم بتاب رود چو ماه نو ره بیچارگان نظاره طریق عشق پر آشوب و فتنه است ای دل گدایی در جانان بسلطنت مفروش سواد نامه موی سیاه چون طی شد حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر حجاب راه تویی حافظ از میان بر خیز |
|
ورآشتی طلبم با سر عتاب رود |
نمی دونم چی بگم...
فقط می تونم بگم دلم برات تنگ شده![]()
راستی خودت حساب روزهایی که دیگه نیستی رو داری؟
امروز بیش از روزهای دیگه بهت احتیاج داشتم...
باید بودی و ازم دفاع می کردی..
همین
یلدا گرامی باد![]()
سلام
مکالمه دیشب من با دوتا از دوستای گلم باعث شد این مطلب رو اینجا بیارم....![]()
البته هر کدوم جداگانه بود و دو موضوع کاملا متفاوت
ممکنه بخونن بگن چه ربطی داشت؟ اما یه کم دقت کنن متوجه ربطش می شن..![]()
منبعش رو یادم نیست..![]()
فکر می کنم برام ایمیل شده بود....![]()
قانون دانـــــــه ........
نگاهي به درخت ســـيب بيندازيد. شايد پانـــصد ســـيب به درخت باشد که هر کدام حاوي ده دانه است. خيلي دانه دارد نه؟ ممکن است بپرسيم «چرا اين همه دانه لازم است تا فقط چند درخت ديگر اضافه شود؟»
اينجا طبيعت به ما چيزي ياد مي دهد. به ما مي گويد:
«اکثر دانه ها هرگز رشد نمي کنند. پس اگر واقعاً مي خواهيد چيزي اتفاق بيفتد، بهتر است بيش از يکبار تلاش کنيد.»
از اين مطلب مي توان اين نتايج را بدست آورد:
- بايد در بيست مصاحبه شرکت کني تا يک شغل بدست بياوري.
- بايد با چهل نفر مصاحبه کني تا يک فرد مناسب استخدام کني.
- بايد با پنجاه نفر صحبت کني تا يک ماشين، خانه، جاروبرقي، بيمه و يا حتي ايده ات را بفروشي.
- بايد با صد نفر آشنا شوي تا يک رفيق شفيق پيدا کني.
وقتي که «قانون دانه» را درک کنيم ديگر نااميد نمي شويم
و به راحتي احساس شکست نمي کنيم.
قوانين طبيعت را بايد درک کرد و از آنها درس گرفت.
در يک کلام:
افراد موفق هر چه بيشتر شکست مي خورند، دانه هاي بيشتري مي کارند.
همه امور به هم مربوطند
آيا دقت كرديد كه هر وقت به طور منظم ورزش مي كنيد، ميل به غذاهاي سالم تر و بهتر داريد؟
آيا دقت كرديد كه وقتي غذاهاي سالم تر و بهتري مي خوريد انرژي بيشتري داريد و طبعاً دوست داريد كه ورزش كنيد؟
همه چيز در زندگي به هم مربوط است. روش تفكر شما روي روحية شما مؤثر است، روحية شما بر نوع راه رفتنتان مؤثر است، راه رفتن شما روي نحوة گفتارتان اثر مي گذارد، روش حرف زدنتان روي طرز فكرتان مؤثر است!
تلاش براي پيشرفت در يك بُعد زندگي بر ساير ابعاد زندگي اثر مي گذارد.
وقتي در خانه خوشحال هستيد، در محل كار نيز احساس شادي بيشتري خواهيد كرد و وقتي سر كار شاد باشيد در خانه نيز شاد خواهيد بود.
اينها به چه معناست؟
Ø اينكه براي پيشرفت در زندگي مي توانيد از هر نقطه مثبتي شروع كنيد. مي توانيد با برنامه اي براي پس انداز، نوشتن ليست اهدافتان، رژيم غذايي يا تعهد براي گذراندن وقت بيشتر با فرزندانتان شروع كنيد. اين كار مثبت منجر به نتايج مثبت ديگر هم مي شود، چون که همه امور به هم مربوطند.
Ø مهم نيست كه تلاشي كه جهت «پيشرفت» مي كنيد كجا صرف مي شود. مهم اين است كه شروع كنيد.
Ø عكس اين قضيه هم صادق است. يعني اگر يك بعد زندگي شما خراب شد، ساير ابعاد هم به زودي خراب مي شود. بايد به اين مسأله دقت خاصي داشته باشيد.
در يک کلام
هر كاري كه انجام مي دهيد به نوبه خود اهميت دارد زيرا بر امور ديگر نيز مؤثر است.
چرا؟
هنگامي كه بلايي به سرمان مي آيد، يا همه چيزمان را از دست مي دهيم يا كسي كه عاشقمان بوده ما را ترك مي كند، اغلب ما از خودمان مي پرسيم:
«چرا؟»
«چرا من؟»
«چرا حالا؟»
«چرا او مرا سرگشته و تنها رها كرد؟»
سؤالاتي كه با «چرا» شروع مي شوند، ممكن است ما را به يك چرخة بي حاصل بيندازند.
اغلب جوابي براي اين "چرا" ها وجود ندارد و يا اگر هم جوابي وجود داشته باشد،اهميتي ندارد.
افراد موفق سؤالاتي از خود مي پرسند كه با «چه» شروع مي شوند:
«چه چيزي از اين پيشامد آموختم؟»
«چه كاري بايد در برخورد با اين پيشامد بكنم؟»
و هنگامي كه پيشامد واقعاً فاجعه آميز است، از خود مي پرسند: «چه كاري طي 24ساعت آينده مي توانم بكنم تا اوضاع كمي بهتر شود؟»
در يک کلام
افراد خوشبخت هيچوقت نگران نيستند كه آيا زندگي بر «وفق مراد» هست يا نه.
اينها از آنچه كه دارند بيشترين استفاده را مي كنند و آنچه كه از دستشان بر مي آيد انجام مي دهند. و اگر زندگي بر وفق مراد نبود، خيلي مهم نيست كه «چرا؟»
پرسیدم از هلال ماه چرا قامتت خم است؟
آهی کشید و گفت که ماه محرم است
گفتم که چیست محرم؟
گفت:
ماه عزای اشرف اولاد آدم است....
سلام
فرا رسیدن ایام سوگواری اباعبدالله رو تسلیت می گم......
نمی دونم دوستانی که اینجا ازشون اسم می برم می خونن یا نه؟
اما جای تشکر داشت از دو تا از دوستان خوب وبلاگم
اول آقا امیر مدیر وبلاگ نـــــــــــــــــوا بـــــــــــلاگ که تا حالا شرمنده ام کردن وچندین بار برام کد آهنگهایی که خواستم رو آماده کردن....
دوم از دوستی که به نام غریبه که نویسنده وبلاگهای ▪●● بزرگترین آرشیو کد آهنگ ●●▪ هستن
که هر بار سوالی داشتم ازشون پرسیدم تاجایی که تونستن کمکم کردن..
مخصوصا تو نوشتن کد آهنگها که امروز اولین تجربه اش رو کسب کردم..
هر چند که من از برنامه نویسی سردر نمیارم..
اما کلی کارم رو راه انداختن.........
ممنونم دوستان![]()
راستی تا یادم نرفته از ثونار گلم هم به دنبا تشکر کنم که کلی وقت گذاشت بلکه بتونیم دور آهنگها رو به یه بار تغییر بدیم ..![]()
اما متاسفانه نتونستیم.......![]()
هرچند که باهام قهر کرده بود اما امیدوارم دیگه قهرش تکرار نشه........![]()
طبیعی ترین شكل خانواده، این است كه هیچ عاملی جز مرگ نتواند پیوند زناشویی را بگسلد و میان زن و شوهر جدایی بیفكند.
كوشش مصلحان جامعه - مخصوصاً پیامبران خدا - این بوده است كه نظام خانواده، یك نظام مستحكم و پایدار باشد و هیچ عاملی نتواند این كانون سعادت را متلاشی گرداند. به هر حال خانوادهی خوشبخت نشانههایی دارد كه من دراینجا به چند نمونه ی آن اشاره میكنم.
1- در بین اعضای خانواده جمله " به من چه یا به تو چه " رد و بدل نمیشود، چرا كه اعضا به گفتگو و مشورت منطقی اعتقاد دارند و احساس مسئولیت می كنند.
2- افراد به یكدیگر اعتماد دارند و از این اعتماد سوء استفاده نمیكنند و اعتماد را یكی از پایدارترین ویژگی ازدواج موفق و خانواده موفق میدانند.
3 - تا جایی كه امكان دارد با هم هستند و در میهمانیها یا كارهای مربوط به خانواده تنها نمیروند. همدلی، همكاری، همفكری، هماهنگی را بقای خانواده خوشبخت می دانند.
4- با هم اتحاد دارند و در مسائل مختلف، با گفتگو و مشورت به تفاهم میرسند و سعی میكنند اگر سوءتفاهم به وجود آمد، آن را در درون خود بدون این كه كسی بفهمد حل كنند.
5 - به سلیقه ها و عقاید یكدیگر آگاه بوده و به آن احترام گذاشته و عمل میكنند.
6 - نسبت به هم شرم مسموم ندارند یعنی خواسته های طبیعی خودشان را بدون نگرانی یا خشونت ابراز میكنند.
7 - به حریم یكدیگر احترام گذاشته و از حدود مشخص شده خود فراتر نمی روند.
8 - نگران سلامت روحی و جسمی یكدیگر بوده و از هم مراقبت میكنند. اگر چنانچه مشكلی به وجود آید، سعی وافر در حل مشكل را دارند.
9- در بیشتر اوقات لحظات خوشی را كه با یكدیگر بوده اند مرور می كنند؛ دنبال خاطرات تلخ نیستند، دوست دارند همیشه در خوشی، شادی و نشاط زندگی كنند.
10 - برای فامیل ها و همسایههای خود اهمیت قائلاند و پذیرای فامیل یكدیگر هستند.
11 - از امور مالی یكدیگر خبر دارند و چیزی را از یكدیگر پنهان نمیكنند. صرفه جویی و پس انداز کردن جزء برنامه های اقتصادی خانواده های خوشبخت است.
12- برای رشد یكدیگر تلاش كرده و زمینه پیشرفت خانواده را فراهم میكنند.
13- افراد به هم افقی نگاه میكنند نه عمودی. یعنی هیچ كس خود را برتر از دیگری و در مقام قدرت نمیبیند. دیكتاتوری، زور و قدرت طلبی حاكم نیست.
14- همه اعضا احساس برنده بودن، موفق بودن، امید داشتن میكنند و خودشان را در زندگی برنده میدانند.
15- در كنار هم احساس امنیت و آرامش میكنند نه ترس و اضطراب یا تنش و درگیری.
16- علاقه، عشق، محبت، صفا و یكدلی خود را هم در رفتار و هم در گفتار به یكدیگر ابراز میكنند.
17- از یكدیگر انتظار بیجا و توقع نامناسب ندارند.
18 - اگر مشكلی پیش بیاید به راه حل فكر میكنند و به دنبال مقصر و گناهكار نمیگردند. دست به علتیابی و ریشهیابی آن مشكل میزنند و راه حل منطقی ارائه میدهند.
19- هریك از طرفین پیوسته به فكر خوشحال نمودن و راضی نگه داشتن یكدیگر هستند.
20 - زن و شوهر به خاطر همدیگر زندگی میكنند: اول خود بعد دیگران. زندگی آنها به خاطر بچهها یا ترس از طلاق و حرف مردم نیست.
21 - زن و مرد میتوانند هر روز به دنیای اختصاصی یكدیگر نزدیكتر شوند، كار به مسائل خصوصی و زندگی دیگران ندارند.
22 - با درخواست های یكدیگر برخوردهای مثبت و منطقی دارند.
23 - زن و مرد در كنار یكدیگر هستند نه رو در رو و رقیب یكدیگر، بلكه رفیق هم هستند و واكنش منفی از خود نشان نمیدهند.
24 – خانوادههای خوشبخت تلاش دارند كه بچه های خوب و خوشبختی نیز به جامعه تحویل دهند.
امیدوارم خانواده ی شما نیز برخوردار از این نشانه ها باشد.
منبع:
http://www.napic.org
تنها جمله ای که در مورد نیومدنش به ذهنم می رسه همینه:
پائیز بهانه است ، برگ از درخت خسته میشه........
سلام
چند تا اتفاق افتاده که می خوام در موردشون بنویسم
1. امروز که برا خود شیرینی نه چیزه دیگه (اصلا هم فکر نکنید که کارهای خونه بهانه بود و رفتم کارهای شخصیم و انجام بدم!!) از خونه بیرون رفتم
یه بوی خیلی قشنگ و حس کردم که فکر می کنم همه دوستان این بو رو مثل بوی عید مثل بوی ماه رمضان و بوی مهر دوست داشته باشن
اونم بوی آشنای محرم بود
خیلی از تکیه ها و هیاتها در حال بر پا شدن بود که چه حس قشنگی برام داشت....
امسال حس قویتری نسبت به دهه ی اول دارم ..
شاید به خاطر مصادف شدن روز تولدم با تاسوعا...
و یا ولادت حضرت مسیح با هشتم محرم....
خیلی دوست داشتم بیشتر در این باره بنویسم اما دو مسئله بعدی مخصوصا آخریه خیلی رو اعصابم بود
2. اما اخبار امروز اصلا برام خوش آیند نبود..
چرا؟
چرا بی فکرانه کاری می کنیم که اصلا قشنگ نیست؟
من کاری به گروه های سیاسی ندارم که از سیاست بدم میاد ......
اما فکر می کنم ولایت چیز دیگه ای هست!
اونم امام ره ....
و از هر چیزی زشت تر تفرقه هایی هست که بین مردم دیده می شه؟
چرا باید کاری کنیم که این تفرقه ها به چشم بیاد؟
چرا نباید به انتخاب دیگران احترام بذاریم؟
پس این بچه بازی ها چیه؟
من که سر در نمیارم؟
کاش یاد بگیریم به عقیده و انتخاب هم احترام بذاریم اگه هم مورد پسندمون نیست بی احترامی نکنیم مخصوصا به باورهای همدیگه ...
اگه نسل ما امام رو درک نکرده اما از یه نسل قبل بپرسیم چیزای زیادی از حرمت امام دارن که بگن....
3. از اونجایی که من کمتر از کامنتهای خصوصی استفاده می کنم ویا وارد بعضی گفتگوهای دوستان نمیشم خیلی وقتها شده که دوستان بهم شک کردن و بعد که متوجه اشتباهشون شدن بهم گفتن ..
این خیلی برام اهمیت نداشت..
اما
دیروز یکی از دوستان تو یه کامنت خصوصی برام یه آیدی نوشت که این تو هستی؟
گفتم نه؟
گفت خیلی وقته با این آیدی با من چت می کنه دیروز هم با آدرس وبلاگ تو برام کامنت گذاشته!
چند وقت پیش هم دو نفر دیگه از بچه ها بهم گفته بودن که یکی با آدرس وبلاگم براشون کامنت گذاشته که اون موقع جدی نگرفتم
نمی دونم کی داره این شوخی بی مزه رو با من یا شایدم با دوستان می کنه؟؟؟؟
اما قابل توجه همه دوستان من یا با اسامی الهه ای از شرق یا بانوی شرقی (که خیلی کم پیش میاد) کامنت می ذارم اگه هم بخوام از اسم دیگه ای استفاده کنم خودم رو معرفی می کنم و فکر می کنم نوع نوشته های من کاملا برای دوستان شناخته شده باشه....
نمی گم اهل چت کردن نیستم اما نه با همه ... اگه لازم باشه آیدی هام هم کاملا مشخصه....
دوستان اگه حس کردن یا شک کردن که یه همچین مشکلی داره پیش میاد ممنون می شم اگه مستقیما از خودم بپرسن چون اصلا خوشم نمیاد کسی بی مورد بهم شک کنه...
دلم می خواست قبل محرم یه پست شاد بذارم به اسم تولدم اما هنوز حسش نیومده.. شاید هم نذاشتم... همین
![]()
موذنا اذان بگو
زباغ آسمان بگو
از آن کلیم جان بگو
بگو از آن نگار خوب سرمدی
بده شهادت از رسالت محمدی
موذنا اذان بگو
زمرتضی علی بگو...
مکان: مشهد الرضا
زمان: عيد ولايت
لحظه عاشقی: اذان صبح
شهادت می دهم به يگانگی خدايم.... الله
شهادت می دهم به نبوت رسولم.... محمد رسول الله
شهادت می دهم به ولايت مولايم.... علی ولی الله
راز شکوفه قبل از طلوع باریدن
هجوم سیاه فاصله
در غوغای فراموشی
و نمی دانم فریاد در سراشیبی نگاه....
کاش باران می بارید
تا دستهای فاصله ترک می خورد
و من از انبوه شکفتن به خواب می رفتم
به خواب هزار ساله ای که انگار سیاهی مرد....
سیاهی مرد.........؟؟؟؟
کاش باران می بارید..........
يکی از زيبا ترين خبرهای عمرم رو شنيدم
که يکی از عزيزترین دوستانم در کنار حرم امام رضا علیه سلام لحظه اذان صبح روز عید غديرشهادتين رو گفته و مسلمون شده
هرچند که من به خودش هم گفتم به نظر من اون مسلمون بود اما با اینکارش رسمیت داد به دینی که خودش انتخاب کرده
بدجوری حسودیم شد
خدایا ناشکری نمی کنم که در خانواده ی مسلمون دنیا آمدم که هزاران هزار مرتبه شکرت
اما حسادتم به این خاطره که دوستم با اینکه مسلمان نبود اسلام رو خوب شناخت و درک کرد و با افتخار پذیرفت...
کاش همه ی ما درکش کنیم...
آمین
خیلی دلم می خواست که می دیدمش یا حداقل تلفنی بهش از ته دلم تبریک بگم
اما نشد.........
تنها کاری که تونستم این بود که اینجا براش بنویسم بلکه بخونتش :
مهربون زیباترین لحظه زندگیت مبارک
خدایا بر آنچه تو بخواهي راضي هستم و بر هر آنچه را كه براي من تقدير كني راضيم و مي پسندم و راضي به امر توم( لا معبود سواك) زيرا معبودي جز تو ندارم...
خدايا اين عزت مرا بس است كه بنده حقير توام واين افتخار مرا كافي است كه تو پروردگار مني....
تو آنچناني كه دوستت دارم مرا آنچناني قرار ده كه دوست مي داري...
پست بعدی بعد از این پست قرار گرفته.........